عاقلان نقطهء پرگار وجودند ... ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند

عاقلان نقطهء پرگار وجودند ... ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت۳:٢٧ ‎ق.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()

 

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه با تو حرف می زدم

من هنوز زنده ام

آفتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بارها برایتان شعر گفته ام - شعر خوانده ام

من خیال نیستم

هستم و هنوز

معتقد به واژه زوال نیستم

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه - لال نیستم

 

«محمد علی بهمنی»

 

ادامه مطلب نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت٧:٢٧ ‎ب.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()

یک بار فیلمی دیدم که در اون مردی مدیر عامل یک تشکیلات بزرگ بود. فکر کنم 3000 تا کارمند داشت (تعداد کارمندا هم مثل اسم فیلم یادم نمیاد) تا اینکه یک روز که متوجه شد کارمنداش ناراضی هستند و نشریه ای اعتراضی در کل شرکت پخش شده (و درست کردن نشریه کار پسر شیطون خودش بود البته) خیلی توی فکر فرورفت. باور نمی کرد که کارمنداش انقدر معترض باشن.

معاونش رو صدا زد. بهش گفت درو ببند. معاون درو بست. گفت کراواتت رو باز کن. معاون کراواتش رو باز کرد. بهش گفت کتت رو دربیار. معاون کتش رو در آورد. بهش گفت پیرهنت رو هم در بیار. معاون در آورد. همینطور دونه دونه لباسها در اومدن تا فقط یه لباس زیر باقی موند و معاون بدون اعتراض هر کاری مدیرش می گفت انجام می داد (تمام این سالها این کارو کرده بود)....... مدیر ناگهان ساکت شد.....پی به حقیقت تلخی برده بود.... به معاونش گفت:"...و اگه من ازت بخوام تو به درآوردن همه لباسها ادامه میدی؟" معاون خجالتزده سکوت کرد....

مدیر به معاونش گفت از اتاق بره بیرون. ولی قبل از اینکه بره ازش یه سوال پرسید. گفت: به نظرت کدوم یکی از ما پست تریم؟ من که این درخواست رو ازت کردم یا تو که به درخواست من عمل کردی؟

ادامه مطلب نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت۱:۱٠ ‎ب.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()

از غصه

 

 

دلتنگی م را

در بقچه ی تنهایی

می پیچم

و در جامه دان ِ سرنوشت

جا می گذارم

تا در صندوقچه ی مادر بزرگ

بپوسد!

 

 

ولی افسوس

دلتنگی من خیال پوسیدن ندارد

 

 

 

ادامه مطلب نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت٥:٠۳ ‎ب.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()

خوب جونم براتون بگه که انتخابات با تموم دنگ و فنگش تموم  شدو

همه( یادم رفته بود .همه نه) رفتن خونشون و

فقط یه کم (واژه برره ای) بیت المال خسارت خورد که حل میشه

اما تکلیف جماعتی که این وسط مردن چی میشه

آدمهایی که کاره ای نبودن  وفقط از اونجاها رد می شدن

اما تکلیف ادمهایی که کاره ای بودن چی میشه

یکی به اونها میگه بالا ی چشتون ابرو ه

از اون عوامل خیابونیش گرفته تا او بزرگترینش

یکی نیست به اون بگه اگه تو مسلمونی و شیعه ای

بزرگ تو که میشه حضرت علی  وقتی دید اسلام تو خطر از حق مسلمش که جانشینی پیامبر بود کنار کشید.

 تو که انگشت کوچیکه اون نمیشی چی میگی.

=======================+=======================

تو نت چرخ میزدم که یه شعر قشنک ترکی دیدم خیلی به این ماجرا ها ربط داشت

بدم نیومد براتون بذارم

 . . .

حق سئل کیمی دریایه آخیب یول تاپاجاقدیر

داش اتماغیلا کیمسه اونو چؤنده ره بیلمز

دونیادا قارانلیقلار اگر جمع اولا با هم

بیر خیرداجا شمعین ایشیغین سؤندوره بیلمز

 

(((برا اونهایی که ترکی نمیدونن)))

حق مانند سیلی به سوی دریا سرازیر شده راهش را پیدا خواهد کرد

با انداختن سنگ کوچکی جلوی آن نمی توان مسیرش را تغییر داد

در دنیا اگر تمام تاریکی ها با هم جمع شوند

نمی توانند روشنائی شمعی کوچک را خاموش کنند

منبع شهر :وبلاگ زن متولد ماکو

البته از قسمت آخر شهر این طور بر میاید که اینجانب طرفدار احمد ینژادم که باید بگویم  این تصادف کاملا"اتفاقی است

ادامه مطلب نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ساعت٦:٤٢ ‎ب.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()

شگفتا ! وقتی که بود نمی دیدم                                                           

وقتی می خواند نمی شنیدم                                                                                                                     

     وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند ... !

 

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال ، در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ،و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی ، بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ، و بعد ،

عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو می گداخت.

                                                                        "دکتر علی شریعتی"

..........

........

......

....

..

.

ادامه مطلب نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ساعت٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()

مدتی در این مثنوی تاخیر افتاد...

علتشم مشخص "امتحانات"

ولی تو این مدت به خیلی از دوستان سر زدم

--------------------------------------------------------------

کار گل زار شود گر تو به گلزار آیی 

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی

 

ماه در ابر رود چون تو برآیی لب بام

گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی

 

روزِ روشن به تو از عشق نمودم ،شب تار

به امیدی که توام شمع شب تار آیی

 

سایه و روشن مهتاب چنانم آشفت

که تو از هر درو دیوار پدیدار آیی

 

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده

در دل شب بسراغ من بیدار آیی

 

خرمن طاعت مسجد رود آنروز بباد

که تو از میکده با آتش رخسار آیی

 

راستی رشته ی تسبیح گسستن دارد

چون تو ترسا بچه با حلقه ی زنّار آیی

 

عمری از جان بپرستم شب بیماری را

گر تو یک شب به پرستاری بیمار آیی

 

با چنین دلکشی ای خاطره ی یار قدیم

حیفم آید که تو در خاطر اغیار آیی

                                                                     "استاد شهریار"

 

ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت۱:٥۱ ‎ب.ظتوسط فرزاد(بناب) | نظرات ()